تبليغاتX
خدا با ماست

خدا با ماست

نگو بار گران بودیم و رفتیم.نگو نامهربان بودیم و رفتیم. بگو با دیگران بودیم و رفتیم

سلللللللللللللللللللللللللااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااامممممممممممممممممممممممم

راستش از خجالت نمیدونم چی بگمیه ۳-۴ ماهی هس که نیومدم ولی  باور کنین مشکلم اونقدر بزرگ بود که وقتمو کلا بگیره البته هنوزم کلا حل نشده ولی امروز میخوام برم که حلش کنم تا ببینم چی میشه.ولی از امروز سعی میکنم مثه قبل بازم بیام و به همه ی دوستای خوبم سر بزنمدلم برای همتون تنگیده بود خیییییییییییییییییییییییییییییییللییییییییییییییییییییییی

فعلا

نوشته شده در یکشنبه 2 مرداد1390ساعت 2:59 PM توسط arash|

سلام بچه ها خوبین؟؟امروز میخوام یه آپ متفاوت کنم.دلم می خواد کمکم کنین با نظراتون.راستشو بگم اصلا برام مهم نیس که کیه که نظرو میده مهم فقط اون متن کامنتشه.البته منظورم این نیس که دوستام برام بی ارزشن اتفاقا خیلی هم دوسشون دارم ولی اگه سوالمو بگم می فهمین.

سوالم:چه حرفی تو دلتون مونده که می خواستین به یکی بگین که نگفتین .

البته می دونم یه خورده زیادی شخصیه ولی خواهش میکنم تو ذوقم نزنین .چشم.خودم هم میگم.اول شما بگین بعد خودم با تمومه جزئیات درباره خودم میگم.

میدونم بالاخره هر آدمی یه حرفی داره پس نگین که حرفی ندارین .

                                                    

 

نوشته شده در چهارشنبه 25 اسفند1389ساعت 9:1 PM توسط arash|

                   

پسر : ضعیفه! دلمون برات تنگ شده بود... اومدیم زیارتت کنیم!

دختر : تو باز دوباره گفتی ضعیفه؟؟؟

پسر : خوب... «منزل» بگم چطوره !؟

دختر : واااای... از دست تو !!!

پ: باشه... باشه... ببخشید «ویکتوریا» خوبه ؟

د: اه... اصلا باهات قهرم.

پ: باشه بابا... تو «عزیز منی»، خوب شد؟... آَشتی؟

د: آشتی، راستی...  گفتی دلت چی شده بود؟

پ: دلم ...!؟  آها یه کم می پیچه...! از دیشب تا حالا .

د: ... واقعا که...!!!

پ: خوب چیه... نمیگم... مریضم اصلا... خوبه!؟

د: لوووووووس...

پ: ای بابا... ضعیفه! این نوبه اگه قهر کنی، دیگه نازکش نداری ها !

د: بازم گفتی این کلمه رو...!؟؟؟

پ: خوب تقصیر خودته...! میدونی که من اونایی رو که دوست دارم اذیت می کنم... هی نقطه ضعف میدی دست من!

د: من از دست تو چی کار کنم...

پ: شکر خدا...! ، دلم هم پیچ میخورد چون تو تب و تاب ملاقات تو بود...؛ لیلی قرن بیست و یکم من!!!

د: چه دل قشنگی داری تو... چقدر به سادگی دلت حسودیم می شه.

پ: صفای وجودت خانوم .

د: می دونی! دلم تنگه... برای پیاده روی هامون... برای سرک کشیدن توی مغازه های کتاب فروشی و ورق زدن کتابها... برای بوی کاغذ نو... برای شونه به شونه ات راه رفتن و دیدن نگاه حسرت بار بقیه... آخه هیچ زنی، که مردی مثل مرد من نداره!

پ: می دونم... میدونم... دل منم تنگه... برای دیدن آسمون تو چشمای تو، برای بستنیهای شاتوتی که با هم می خوردیم... برای خونه ای که توی خیال ساخته بودیم و من مردش بودم...!

د: یادته همیشه به من میگفتی «خاتون»؟

پ: آره... یادمه، آخه تو منو یاد دخترهای ابرو کمون قجری می انداختی!

د: ولی من که بور بودم!!!؟

پ: باشه... ، فرقی نمی کنه.

د: آخ چه روزهایی بودن... ، چقدر دلم هوای دستای مردونه ات رو کرده... وقتی توی دستام گره می خوردن... مجنون من.

پ: ...

د: چت شد؟ چرا چیزی نمی گی ؟

پ: ......

د: نگاه کن ببینم...! منو نگاه کن...

پ: .........

د: الهی من بمیرم...، چشمات چرا نمناک شده... فدای تو بشم...

پ: خدا ن... (گریه)

د: چرا گریه می کنی...؟؟؟

پ: چرا نکنم...؟!  ها!!!؟

د: گریه نکن... من دوست ندارم مرد من گریه کنه... جلوی این همه آدم... بخند دیگه...، بخند... زود باش بخند.

پ: وقتی دستاتو کم دارم چه جوری بخندم... کی اشکامو کنار بزنه که گریه نکنم ؟

د: بخند... وگرنه منم گریه می کنما .

پ: باشه... باشه... تسلیم. گریه نمی کنم... ولی نمی تونم بخندم .

د: آفرین ، حالا بگو برام کادوی ولنتاین  چی خریدی؟

پ : تو که می دونی... من از این لوس بازی ها خوشم نمیاد...  ولی امسال برات کادوی خوب آوردم.

د:چی...؟ زود باش بگو دیگه... آب از لب و لوچه ام آویزون شد.

پ: ...

د: باز دوباره ساکت شدی...!؟؟؟

پ: برات... کادددووو...(هق هق گریه)... برایت یک دسته گل گلایل!،

یک شیشه گلاب! 

و یک بغض طولانی آوردم...!

تک عروس گورستان!

پنج شنبه هادیگر بدون تو خیابونها صفایی ندارد...!

اینجا کنار خانه ی ابدیتت می نشینم و فاتحه می خوانم.
نه... اشک و فاتحه
نه... اشک و دلتنگی و فاتحه
نه... اشک و دلتنگی و فاتحه... و مرور خاطرات نه چندان دور...

امان... خاتون من!!!تو خیلی وقته که...

آرام بخواب بانوی کوچ کرده ی من....

دیگر نگران قرصهای نخورده ام... لباس اتو نکشیده ام و صورت پف کرده از بیخوابیم نباش...!

نگران خیره شدن مردم به اشکهای من هم نباش...!

بعد از تو دیگر مرد نیستم اگر بخندم...!

         اما... تو آرام بخواب... 

                     

نوشته شده در یکشنبه 24 بهمن1389ساعت 9:33 PM توسط arash|

من« دوشیزه مکرمه» هستم، وقتی زن ها روی سرم قند می سابند و  همزمان قند توی دلم آب می شود.

من «مرحومه مغفوره» هستم، وقتی زیر یک سنگ سیاه گرانیت قشنگ خوابیده ام و احتمالاً هیچ خوابی نمی بینم

من «والده مکرمه» هستم، وقتی اعضای هیات مدیره شرکت پسرم برای خودشیرینی 20 آگهی تسلیت در 20 روزنامه معتبر چاپ می کنند

من «همسری مهربان و مادری فداکار» هستم، وقتی شوهرم ...

برای اثبات وفاداری اش  البته تا چهلم- آگهی وفات مرا در صفحه اول پرتیراژترین روزنامه شهر به چاپ می رساند

من «زوجه» هستم، وقتی شوهرم پس از چهار سال و دو ماه و سه روز به  حکم قاضی دادگاه خانواده قبول می کند به من و دختر شش ساله ام ماهیانه فقط بیست و پنج هزار تومان ، بدهد

من «سرپرست خانوار» هستم، وقتی شوهرم چهار سال پیش با کامیون قراضه اش از گردنه حیران رد نشد و برای همیشه در ته دره خوابید.

من «خوشگله» هستم، وقتی پسرهای جوان محله زیر تیر چراغ برق وقت شان را بیهودهمی گذرانند.

من «مجید» هستم، وقتی در ایستگاه چراغ برق، اتوبوس خط واحد می ایستد و شوهرم مرا از پیاده رو مقابل صدا می زند.

من «ضعیفه» هستم، وقتی ریش سفیدهای فامیل می خواهند از برادر بزرگم حق ارثم را بگیرند.

من «بی بی» هستم، وقتی تبدیل به یک شیء آرکائیک می شوم و نوه و  نتیجه هایم تیک تیک از من عکس می گیرند.

من «مامی» هستم، وقتی دختر نوجوانم در جشن تولد دوستش دروغ پردازی  می کند.

من «مادر» هستم، وقتی مورد شماتت همسرم قرار می گیرم چون آن روز به  یک مهمانی زنانه رفته بودم و غذای بچه ها را درست نکرده بودم.

من «زنیکه» هستم، وقتی مرد همسایه، تذکرم را در خصوص درست گذاشتن ماشینش در پارکینگ می شنود.

من «مامانی» هستم، وقتی بچه هایم خرم می کنند تا خلاف هایشان را به پدرشان نگویم.

من «ننه» هستم، وقتی شلیته می پوشم و چارقدم را با سنجاق زیر گلویم محکم می کنم و نوه ام خجالت می کشد به دوستانش بگوید من مادربزرگش هستم... به آنها می گوید من خدمتکار پیر مادرش هستم.

من «یک کدبانوی تمام عیار» هستم، وقتی شوهرم آروغ های بودار می زند و کمربندش را روی شکم برآمده اش جابه جا می کند.

من «بانو» هستم، وقتی از مرز پنجاه سالگی گذشته ام و هیچ مردی دلش نمی خواهد وقتش را با من تلف بکند.

من در ماه اول عروسی ام؛ «خانم کوچولو، عروسک، ملوسک، خانمی،عزیزم،عشق من، پیشی، قشنگم، عسلم، ویتامین و.....» هستم.

من در فریادهای شبانه شوهرم، وق دیر به خانه می آید، چند تار موی زنانه روی یقه کتش است و دهانش بوی سگ مرده می دهد، «سلیطه» هستم.

من در محاوره ی دیرپای این کهن بوم ؛ «دلیله محتاله، نفس محیله مکاره، مار،ابلیس،شجره مثمره، اثیری، لکاته و....» هستم.

دامادم به من «وروره جادو» می گوید.

حاج آقا مرا «والده» آقا مصطفی صدا می زند..

من «مادر فولادزره» هستم، وقتی بر سر حقوقم با این و آن می جنگم.

مادرم مرا به خان روستا «کنیز» شما معرفی می کند..

واقعا من کیستم؟

                                                                

                                                                           

این مطلب رو تو یه جایی دیدم خیلی خوشم اومد برا همین گذاشتم شما هم ببینین و نظرتونو بگین.این هم وا۳ تمومه دختر خانومام هایی که به ما سر می زنن.که اینقدر نگن آرش ضد دختره.این جوابه اون پست قبلیم.حله؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ 
نوشته شده در شنبه 9 بهمن1389ساعت 8:52 PM توسط arash|

سلام دوستای عزیزم.حالتون خوفه؟؟؟؟خوبین؟؟؟؟خوشین؟؟؟؟ما که روزگارمون عین روزگار شاهزاده جم گروپ میگذره؟؟؟چیه تعجب میکنین؟؟؟آخه دیروز یه اتفاق عجیب افتاد که جالبه که بدونین.

دیروز بعد از دادن امتحان کامپیوتر و سه نقطه کردن توش اومدیم خونه....پامونو گذاشتیم رو پامون داشتیم وا3 خودمون حال میکردیم یهو گوشی مون عین بمب اتم زنگید(نکته:منظور این است که ویبره رفت یه قر کمری داد و افتاد رو زمین)من هم از همه چی بی خبر عین این گرسنه هایی که تازه غذا می بینن عین ملخ پریدم روش(نیشتو ببند):

-الو بفرمایید

-سلام

-سلام

-خوبی؟

-مرسی ممنون بفرمایید؟(تریپ شخصیتو حال کن)

-چه خبر؟

-ببخشید شما؟؟

-از خدمات پاکشوما!

-خب امرتون؟؟

-جهت آشنایی!!

-انگیزتون؟؟؟

-دوستی و رفاقت!!

-با کی؟؟؟

-خنگ الدوله با ناصر خان قاجار خب معلومه با تو دیگه؟؟

-با من؟؟

-نه با عمت؟؟

- پس یه لحظه صبر کنین برم شمارشو وا3تون بیارم!

-وای عجب گیر آدم اسگلی افتادیم ها؟؟

-خواهر. خودتی!!

-بی شرف!

-مامان بزرگ چرا حرف رکیک می زنی؟؟

-عمت مامان بزرگته!

-ببین خواهر تو الآن داغی نمی فهمی چی میگی آخه عمه من چه طوری میتونه هم خواهر بابای بدبخت من باشه و هم اونو بزائه؟؟(استغفر لله)

-خفه شو بی شعور

-خب خانم با شعور چرا اینقدر عصبی هستی؟

-وا3 اینکه دلم میخواد

-خب من میونه خوبی با آدم های اخمالو ندارم

-خب پس اگه اینجوریه شماره یکی از دوستاتو بده که مثه خودت گیر نباشن

-خب یادداشت کن ...0912 این شماره یکی از دوستامه اسمش غضنفره. بعدی رو یادداشت کن ...0912 این شماره اون یکی دوستمه اسمش چراغ علی بعدی...0912 این یکی دیگه آخر کلاسه اسمش اصغره..

-بیب بیب بیب

خب بعله دیدم آبجی محترم تلفنو قطع کرده بود .آخیش .از شرش راحت شدم .فقط می دونین چیه درسته که ما پسرها و البته خودم یه چندباری محض تفنن یکی دو تا دختر ترسو رو اذیت کردیم و با تلفن مزاحمش شدیم ولی قصدمون فقط آموزش دوری از فساد و نهی از منکر بود(جون خودمون)ولی خواهشمندم یکی به این سوال من جواب بده که چرا بعضی ها میگن فقط پسر ها بدن؟؟

تذکر:هر کی نظر کلیشه ای مثه نمونه زیر بده یه فحش بد بهش میدم.خود دانی؟!

نمونه:خب زمونه عوض شده.

                                                    

نوشته شده در چهارشنبه 8 دی1389ساعت 3:8 PM توسط arash|

شلام  حالتون خوفه؟چه طوریایین؟؟؟ما که وضعمون خیلی خرابه از بس خر زدیم چش وچال وا۳ ما باقی نماند.شدیم عین این میمون هایی که وصلن تنه درختا.امشب به نظر من بهترین شب دنیاساگه گفتین چرا؟

.

.

.

.

.

.

یه  کمکی فک کن شاید تونستی

.

.

.

.نمی خوای یه خورده دیگه فک کنی؟؟

.

.

.

ای بابا خنگ الدوله یه خرده دیگه فک کن تو میتونی؟

.

.

.

باشه بابا خودم میگم از رو اسم پست میخوندی چی میشد امشب هالووینه؟

شب ترس وحشت جیغ زدن شا...بیییییییییییییییییییییییییییییب (متاسفم مشاهده ی الفاظ این وب برای بچه های زیر ۱۵ سال توصیه نمیشود)

بترس دیگه لا مذهب

                                  بترس 

                                                            

علاوه بر این حرفا تولد دوست جیگر  عسل باحال خودمو تبریک میگم.ساشا جون ایشاالله عروس شی 

نوشته شده در یکشنبه 9 آبان1389ساعت 8:38 PM توسط arash|

هلو دارم خدمت همه ی گوگول ها...حالتون خوفه؟؟ما که بدک نیستیم...راستی روز شنبه 17/7/89 روز دختره به تمومه دخترای ایران زمین که یه تار موشون به کل قیافه ی اون دخترای چشم آبی مو طلایی غربی می ارزه تبریک میگم....

راستی مهر آمد و بوی معلم و درس و خرزدن و آزمون ها و... اومد.تازه امسال هر کوفتی پارسال بود 4 برابر بدتر هم هس!!من نمیفهمم تو این خراب شده ها چی هس که بچه تا به دنیا میاد قبل بابا و مامان میگه "مدرسه"یه چیزی میگن بیاین همه دعا کنیم در این خراب شده ها رو سه نقطه بگیرن

حالا همه بگین ام یجیب مستر اذا و...خب چیه ما این جور دعامعاها رو بلد نیستیم...

بگذریم ... ولی من از هرچیز این خرزدن بدم بیاد از این خوشم میاد که پاییز فصل بارونه و منم عاشق بارون....تمام زندگیم به بارون گره خورده...بهترین روزهای عمرم بارونی بود.....خب از همه اینها بگذریم هر چه از دوست رسد حتی باد نیکوست پس خواهشا مارو مستفیض کنین و نظر بدین.

 

نوشته شده در پنجشنبه 15 مهر1389ساعت 2:49 PM توسط arash|

سلام به گوگولی مگولی ها...فیس فیس...خوب ببخشید چیه دارم گریه می کنم...خودتون مگه وقتی گریه می کنید فیس فیس نمیکنین که تخلیه شین...بله فردا روز شروع حکومت استبدادی قشر زحمتکش جامعه(معلم های ۳نقطه)می باشد و بنده مانند هزاران بنده ی دیگر مجبور به پذیرش این دیکتاتوری میباشم .به مین دلیل هر ماه یه بار میتونم آپ کنم.ولی همه ی دوستایی را که پیدا کردم از صمیم قلب دوست دارم(هندی بازی)ای بابا گور باباش حالا هر روز نشد زر بزنم ولی هر ماه که میشه

پس فعلا بای هانیان

نوشته شده در چهارشنبه 31 شهریور1389ساعت 5:38 PM توسط arash|

سلام گوگولی مگولی های باحال (منظورم اون دسنه از دوستامه که از این وب بازدید می کنن ! )

حالتون چه طوریاس؟در سلامتی کامل به سر می برید ....

من که حالم خوبه خوبه.... حتما الآن می گین ای ذلیل مرده چرا پس می گفتی که مریضم و این حرفا......ولی خدائیش حالم بد بود...خیلی هم بد بود....می دونین قضیه این بود که وقتی برای عید سعید قدیر فطیر خم (ببخشید فطر) رفتیم شمال ... مامی بنده تو جای دلستر مایع ظرف شویی ریخت.... من از خدا بی خبرم تشنم بود ... وقتی رسیدیم تقریبا همشو سر کشیدم .... (زیادم بد مزه نبود ... به شما هم توصیه می کنم) نمی دونم فدای این کارخونه جام و لطیفه و گلرنگ و... بشم که مایعشون شکل همه چی هس جز مایع ظرف شوئی...خلاصه چشمتون روز بد نبینه...بردنم  بیمارستان(تازه ماجرا شروع شد)علاوه بر اینکه 300-400

بار معدمو شستن هر روز یه کیلو مایع لباسشویی آرش از تو بینی و چش وچال ما می اومد بیرون... تازه قسمت باحالش این بود که تو بخش 2 تا پرستار بود که یکیشون اسمش هستی بود اون یکی مریم ...دیگه هستی خانم  ومریم خانم از دهنم نمی افتاد... دم به دیقه هستی خانم (جونم)هستی خانم (جونم)هستی خانم (پونم)(ای وای ببخشید با آهنگ جدید ساسی قاطی شد!!!)خلاصه بعد چند روز از بیمارستون زدیم بیرون...............

ولی خدائیش یه فایده داش .... اونم دوستای واقعی اینترنتی و فیزیکیمو شناختم .... اول از همه از امین وسمین و افشین ممنونم و ایشاالله در آینده ای نزدیک حال وروجک و خشایارو میگیرم. ....

فعلا

 

نوشته شده در شنبه 27 شهریور1389ساعت 3:5 PM توسط arash|

سلام به همه ی بازدیدکنندگان این وب ....

من اشکان هستم (برادر آرش) راستشو بخواین آرش مریضه و مریضیش هم خیلی بده...الآن هم بیمارستانه...حالش اصلا خوب نی .... به خاطر همینه که آپ جدید نمی ذاشت ....

لطفا واسش دعا کنید...

نوشته شده در دوشنبه 22 شهریور1389ساعت 6:2 PM توسط arash|



Design By : P I C H A K . N E T